سهراب ،گفتی چشمها را بايد شست ! شستم ولی.....
گفتی جور ديگر بايد ديد! ديدم ولی..... گفتی زبر
باران بايد رفت ! رفتم ولی او نه چشم های خيس و
شسته ام را ،نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد .فقط
در زير باران با طعنه ای خنديد و گفت : ديوانه
باران زده ...
+
نوشته شده در ساعت 9:54 توسط لنا
|

...پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزد
+
نوشته شده در ساعت 11:30 توسط لنا
|
